تبليغاتX
ادبی
 

 

 

 

 

 

 

 

راهی نمانده غیر گذشتن برای من.....

جز درسکوت خویش شکستن برای من

از آهوان خسته و مغرور چشمهات

راهی نمانده غیر گسستن برای من!!

من رودخانه بودمو دریا که دور بود

میلی نمانده بود به رفتن برای من

حالا نمانده روی درختان آرزو

غیر دخیل عاریه بستن برای من!

حالا که نیستی توو کاری نمی کنند

آن چشمهای میشی روشن برای من......

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 3:37 |
 

 بهارو روزهای تازه مبارک

و دیدن دوباره ی دوستی ها و مهربانی ها و......

......

راهی مگر برای گذشتن گذاشتی؟؟

یک صندلی برای نشستن گذاشتی؟

وقتی که سنگ بودی و با من نساختی

راهی مگر به غیر شکستن گذاشتی؟ا

قلبم سپید بود ولی در مسیر عشق

این داغ را شما به دل من گذاشتی

رفتی و واژه های سیه پوش خسته را

یک عمر در خسارت و شیون گذاشتی.....

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 0:1 |

 

 

 

 

دلم را بر عشق بسته ام  

روزگار خوبی نیست.......

باید پنجره ها را بست وهر دریچه ای 

که به عشق باز میشود....

تا گفتم عشق 

دریا آتش گرفت

ودسته ای مرغ مهاجر 

به دورها رفتند..........

تا گفتم عشق

باران در گرفت وماهیگیرها

به دیدن 

خودکشی نهنگ ها آمدند

تا گفتم عشق

مصر در قحطسالی سوخت

ویوسف در زندان گریست....

باید پنجره هارا بست

ودرهارا قفل کرد.......

به هیچ دریچه ای اعتمادی نیست

حتی همین 

دهان بسته ی

بی نفس...!!              ا                                            

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 11:8 |
 

نگاه کن چه شب سردو ساکتی مایا

چقدر با تو بمانم یواشکی مایا.....؟؟؟

چقدر با تو بمانم و هی قسم بخورم

که تو یکی هستی و خدا یکی مایا !!

فقط تو روزنه ای باز کن که بسته شدند

تمام پنجره هایم یکی یکی مایا.......

 دلم گرفته و امشب مرا ببر با خود

به روزهای دل انگیز کودکی مایا.......

شبیه شبنم های رها شده در مه

به روی گونه ی گلهام می چکی مایا...

 

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 4:22 |
 

کوه اندوه من شماره مشو....

چشم من باز پرستاره مشو

بچه ها از من آب میخواهند

آه ای مشک پاره پاره مشو...

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 6:0 |
 

در من هنوز خاطره ی چشمهای تو ...

رویای خیس و دلهره ی چشمهای تو...

ای کاش با نسیم سحر باز می شدند

بر لحظه هام پنجره ی چشمهای تو...

خوابم نمی برد .... و تمام اتاق من

پر از صدای زنجره ی چشمهای تو...

یکشب بیا به حرمت باران واطلسی

مثل منی که حاضرم به چشمهای تو...

تو نیستی و این شب تاریک مانده است

با مرگ من و خاطره ی چشمهای تو...

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 5:20 |
 

 افتاده سایه ی تبر بر شانه ی درخت

دارد به آخر میرسد افسانه ی درخت...

فردا که چشمهای مرا باز می کنند

من باز هم دیوانه ام دیوانه ی درخت!!

در من تمام چشمه ها سر باز میکنند

در سالروز مرگ بیرحمانه ی درخت

حالا تو رفته ای و تبر در مسیر باغ...

حالا منم پرنده ای

                     بی لانه

                          بی درخت.....

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 9:24 |
بازی تمام بود و ... تو در فکر برد و باخت ...

نفرین به این دلی که مرا عاشق تو ساخت

نفرین به این دلی که فقط مثل بچه ها

بر اسب کودکانه ی رویا نشست و تاخت

روزی که آمدی شدم دیوانه ات ولی ...

روزی که میرفتی دلم تازه تورا شناخت !!

نفرین به عشق با همه ی بیقراریش

وقتی مرا در آتش اندوه تو گداخت ....

وقتی که باز عقربه ها نیمه جان شدند

وقتی که باز ساعت دلواپسی نواخت...

در ذهن رویاهای من دیگر خراب شد

آن قصر رویایی که این دیوانه با تو ساخت!

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 5:28 |
 

دیشب هوای خواب من خاکستری تر شد

این بغض کهنه عاقبت به گریه منجر شد...

چیزی نگفته بودی و .....اما نمیدانم

باران چرا بارید و  شعر من چرا تر شد  ؟؟

میخواستم دیوانه ام باشی ولی برعکس

احساس تو نسبت به من هر روز کمتر شد

.......

رفتی و عشقم مثل یک افسانه ی بومی

ورد زبان جاشوان پیر بندر شد ............

 

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در سه شنبه دهم آبان 1390 و ساعت 0:37 |
منم و حبس نفسها و خانه ای متروک

و شهر پر شده از حرف لانه ای متروک

هنوز طعم نگاه تو در قفس جاری ست

و بال بال زدن در ترانه ای متروک ...

از آن حضور پر از عشق روی کاج بلند

چه مانده است به جز استوانه ای متروک؟

برای رد شدن از تو بهانه می خواهم

مرا عبور بده از بهانه ای متروک ...

کلاغهای مزاحم نشسته اند اکنون

به روی شانه ی ایوان خانه ای متروک

و از شلوغی یادت به غار خواهم رفت

که شهر پر شود از حرف لانه ای متروک...

+ نوشته شده توسط شقایق سلیمان نژاد در جمعه چهارم شهریور 1390 و ساعت 10:44 |


Powered By
BLOGFA.COM


<-BlogTitle->

<-BlogDescription->












<-PostContent->
:ادامه مطلب:
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


 **********

کد اهنگ مهسا و پژمان

عاشقانه های مهسا و پژمان