راهی نمانده غیر گذشتن برای من.....
جز درسکوت خویش شکستن برای من
از آهوان خسته و مغرور چشمهات
راهی نمانده غیر گسستن برای من!!
من رودخانه بودمو دریا که دور بود
میلی نمانده بود به رفتن برای من
حالا نمانده روی درختان آرزو
غیر دخیل عاریه بستن برای من!
حالا که نیستی توو کاری نمی کنند
آن چشمهای میشی روشن برای من......


